
"دل من عاطفه را میفهمد" من مسلمان شده ی مذهب چشمی هستم/که در آن عاطفه با عشق و جنون توام شد بیستونهمشهریور میگه : میخوای چیکار کنی؟ گفتم : تحمل ، خودت گفتی تحمل کنم دیگه! آخرش میگه : خوشحال شدم دیدمتمیگم : واقعا ؟ باورش یکم سخته ... [ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۳][ساعت ] [ توسط عاطفه] [ ] Ab0uT جای رفتنتتیر می کشد!دردیشبیه ِ دندانی کهخالی می شود!حظ هم صحبتیبه حسرت ِ دلتنگی بعدشنمی ارزد…حسام ایپکچی ...
ادامه مطلب
"دل من عاطفه را میفهمد" من مسلمان شده ی مذهب چشمی هستم/که در آن عاطفه با عشق و جنون توام شد ته مه جا بدا برمه ی بی چمر بی پرسید هنوز وبلاگ مینویسی؟گفتم آره، هر وقت که از شدت غصه دارم میترکم اما نمیتونم بروز بدم :(امروز به یه بدذاتی عجیبی رسونده شدم که فکرش رو هم نمیکردماما همینقدر عوض شدم و ترسم اینه شاید حتی عوضی !احساس میکنم مغزم در حال انفجاره ، نبضم رو در مویرگهای مغزم حس میکنمچرا این گره کور ، هی کورتر میشه؟ [ نوشته شده در شنبه پنجم آبان ۱۴۰۳][ساعت ] [ ت...
ادامه مطلب
"دل من عاطفه را میفهمد" من مسلمان شده ی مذهب چشمی هستم/که در آن عاطفه با عشق و جنون توام شد غدههای بدخیم زندگی چقدر تلخه تجربه های این بازه از سنانگار هرچی پیشتر میری از دست دادن های بیشتری رو درک میکنیترس از دست رفتن هر ثانیه از فرصت باهم بودن ترس از دست دادن هر لحظه از باهم بودنبعضی آدم ها خیلی حیفن که انقدر زود از دست شون بدم و امیدوارم خدا اتفاق بهتری رو برامون بخواد [ نوشته شده در پنجشنبه دهم مهر ۱۴۰۴][ساعت ] [ توسط عاطفه] [ ] ...
ادامه مطلب
روزهای تلخ چه ارزشی دارند که تاریخهایشان را به خاطر بسپارم؟روزها و ماهها و سالها که از این زمانها بگذرد دیگر نشانی باقینمانده ، جز اینکه بگویم یک زمانهایی بوده که پُر از زخم و درد و رنج بودهام اما خاطرم نیست کِی! فقط میدانم من از تمام آن رنجها قویتر بودهام.و شاید اصلا همینها را هم دربارهشان نگویم . [ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۳][ساعت ] [ توسط عاطفه] [ ] بخوانید...
ادامه مطلب
وقتیتماسمیگیرهومیگه «یکشنبهمیریم»؛حسمیکنمخوندربدنمازجریانایستادهوغرقهمینیکجملهشمیشموادامهیمکالمهرونمیدونمچطور ،امافقطمیگذرونم .بعدازسهروزقفلشدنروفعلرفتنش ،بهاین...
ادامه مطلب
دليل براي خوشبختي كم نيست اما اين دليل نميشه به حد مرگ غمگين نباشي گاهي همين... + وقتي اومدي نشستي تو جاي خالي زندگيم بايد فكرشو ميكردي با رفتنت اين جاي خالي بزرگتر از قبل ميشه [ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۶][ساعت ] [ توسط عاطفه] [ ]...
ادامه مطلب
همین هایی که می دانند یک مرگی ت هست و مدام لبخند تحویل ت می دهند و برای ت هدیه می خرند و به خیال خودشان می خواهند خوشحال ت کنند، همین ها می توانند از پا در بیاورند ت، با نپرسیدن همین یک جمله فقط :" چه مرگته؟ " همین ها، غیرقابل تکیه کردن ترینِ آدم هایند.... + ارغوان، شاخه ی هم خونه جدا مانده ی من، آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابی ست هوا، یا گرفته ست هنوز؟ ! ...
ادامه مطلب