خرید بک لینک

وقتی تماس میگیره و میگه «یکشنبه میریم»؛

حس میکنم خون در بدنم از جریان ایستاده و غرق همین یک جمله ش میشم و

ادامه ی مکالمه رو نمیدونم چطور ، اما فقط میگذرونم .

بعد از سه روز قفل شدن رو فعل رفتنش ،

به این فکر میکنم که چطور میشه تا این حد از رفتن یک نفر

هم قلباً شاد شد هم با تمام وجود ناراحت!

خوشحالم که بالاخره به آرزوش میرسه و نتیجه ی زحماتش رو میبینه

ناراحتم که چرا درخت آرزوها رو به فاصله ی قاره ها دورتر از ما کاشتن

که برای چیدن ثمره ش از رفتن ها شاد بشیم؟

این زندگی میخواد به چی بیارزه ؟!

وقتی از چندین ساعت در شبانه روز باهم بودن و با هم خندیدن و باهم گریه کردن

به سالی چند ساعت باهم بودن بسنده کرده بودیم و

حالا اگر عمری باشه سال ها بعد شاید دقایقی ..... خدا به همراه ت رفیق

***

دلخوشیم که در نیمه ی تاریک دنیا

کسی ما را گم کرده است

و دارد در به در

دنبالمان می گردد

کسی که زنگ در را

همیشه بعد از هجرت ما

به صدا در خواهد آورد

برچسب: نویسنده: آتنا مرادیان تاريخ: جمعه 20 دی 1398 ساعت: 9:01

صفحه بندی