خرید بک لینک

زانوهاشو جمع کرده بود تو بغلش

چونه شو تکیه داد به دستهای روی زانوهاش

کز کرده یه گوشه ای

با یه بغض عمیق تو گلوش

نگاهش رو دوخت به پاهای این عابرها

که شاد و خندان رو فرش دلش راه میرفتن

منم نشستم روبروش و چشمهامو دوختم بهش 

به امید روزی که بالاخره زبون وا کنه ....

بگو تو اون دل بی صاحبت چی میگذره آخه؟

[ نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۹][ساعت ] [ توسط عاطفه] [ ]

برچسب: نویسنده: آتنا مرادیان تاريخ: جمعه 16 آبان 1399 ساعت: 17:16

صفحه بندی