برچسب:
نویسنده: آتنا مرادیان
برچسب:
نویسنده: آتنا مرادیان
برچسب:
نویسنده: آتنا مرادیان
برچسب:
نویسنده: آتنا مرادیان
برچسب:
نویسنده: آتنا مرادیان
برچسب:
نویسنده: آتنا مرادیان
نشستم رو تخت تو حیاط شرکت
نشون به این نشون که هزارتا پیام تایپ کردم ولی نفرستادم
تا این تنش درونی رو منتقل نکنم
روزها و سال ها بعد از این اگرکسی با من از بودن حرف بزنه میزنم به سیم آخر
و آخرین قلههای خریت رو هم فتح میکنم!
[ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۳][ساعت ] [ توسط عاطفه] [ ]
برچسب:
نویسنده: آتنا مرادیان
برچسب:
نویسنده: آتنا مرادیان
سالهای سال پذیرفتم که همه چیز رو ترک کنم تا
بتونم اون چیزی رو که دوست دارم در نزدیکی خودم داشته باشم
داشتم ؟ بله
و حالا ؟ دارم از دستش میدم
سراسر زندگیمو یکباره باختم ، همین!
[ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۳][ساعت ] [ توسط عاطفه] [ ]
برچسب:
نویسنده: آتنا مرادیان
اتفاقات تلخ ،
وقتی رخ میدن ،
تازه به ابعادی از وجود خودت پی میبری
که قبلاً فکرش رو هم نمیکردی وجود داشته باشه!
این بده ؟ نه اصلاً
خوبه ؟ معلومه که نه ،
خوبِ تلخ شاید بد نباشه اما ترکیب دلچسبی هم نیستی!
[ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۲][ساعت ] [ توسط عاطفه] [ ]
برچسب:
نویسنده: آتنا مرادیان
اگر به گریه بود ، گریه میکردم خیلی بیشتر از این حرفاست !
برچسب:
نویسنده: آتنا مرادیان
برچسب:
نویسنده: آتنا مرادیان
نفس نکشیدن خیلی سخته ، وقتی زنده به نظر میای!
برچسب:
نویسنده: آتنا مرادیان